نسخه چاپی نسخه چاپی

پاسخ یک سئوال: چرا کار منافقین به جنگ مسلحانه کشید؟

سه‌شنبه ۷ تیر ۹۰

امروز به مناسبت سالگرد شهادت شهید بهشتی و ۷۲ تن از یاران وی در انفجار حزب جمهوری اسلامی در سال ۶۰ بنا دارم به این پرسش بپردازم که چرا سازمان مجاهدین خلق (منافقین) دست به اقدام مسلحانه علیه جمهوری اسلامی زد و آیا می‌شد به طریقی از این ماجرا جلوگیری کرد یا خیر؟ من بر این باورم که جمهوری اسلامی و منافقین از همان ابتدا با هم مشکل داشتند و سازمان مذکور سرانجام سر از جنگ مسلحانه در می‌آورد و این رویارویی حتمی بود. اینک دلایل این نظر را در حد اختصار مرور می‌کنم.

منافقین و جنگ مسلحانه۱ – تعارض نیروهای در راس نظام و در راس سازمان، از سالها قبل و از درون زندان‌های رژیم شاه شکل گرفته بود. در سال ۵۴ که در سازمان، انحراف ایجاد شد و رهبری این تشکیلات با صدور بیانیه تغییر ایدئولوژیک، رسما خود را مارکسیست معرفی کرد در داخل زندان هم بحثهای زیادی در گرفت که چگونه می‌شود یک تشکیلات اسلامی و با اعضایی از خانواده‌های مذهبی، سر از مارکسیسم در آورد و رسما از اسلام فاصله بگیرد. بسیاری از علما و روحانیون انقلابی داخل زندان در کنار بخشی از مبارزان غیرروحانی، به این جمع‌بندی رسیدند که ایدئولوژی سازمان التقاطی است و از خلوص لازم برخوردار نیست و به همین دلیل، اعضای معتقد به سازمان را به سوی مارکسیسم سوق می‌دهد زیرا رگه‌های پررنگ مارکسیسم را در کتابهای آموزشی سازمان می‌شود دید و اگر این امر با همکاری تشکیلاتی با مارکسیستها همراه شود، طبیعی است که اعضای سازمان، بتدریج اسلام را کنار بگذارند و مارکسیسم را که علم مبارزه تلقی می‌کنند، به مثابه ایدئولوژی و مکتب راهنمای عمل خود بپذیرند. در مقابل رجوی و دیگر بازماندگان تشکیلات در زندان، این نظر را قبول نداشتند و معتقد بودند که انحراف ایجاد شده در سازمان و تشکیلات آنها، ربطی به ایدئولوژی سازمان ندارد و این افراد «اپورتونیست چپ‌نما» و قدرت‌طلبان درون تشکیلات بودند که با حذف فیزیکی مخالفان خود و با حذف تدریجی کتابهای اسلامی و جایگزین کردن آموزشهای مارکسیستی، توانستند این انحراف را در سازمان ایجاد کنند. بنابراین مسائلی مانند التقاط ایدئولوژیک سازمان مجاهدین، همکاری آنان با تشکلهای مارکسیستی از جمله سازمان چریکهای فدایی خلق، اختلافات ایجاد شده بر سر تحلیل انحراف سال ۵۴ سازمان، نوع تفسیر سران سازمان از رهبری انقلاب و بی‌اعتقادی به رهبری امام خمینی که از سالهای قبل برای علما و روحانیون انقلابی، امری قطعی تلقی می‌شد و مواردی از این دست، اختلافات مهمی بودند که مناسبات سران بعدی جمهوری اسلامی و سران منافقین را از قبل تیره و تار کرده بود و دستکم بدبینی شدیدی را موجب شده بود. جالب این بود که افرادی مانند شهید بهشتی که در آن سالها در زندان نبود و این سوابق را با سران منافقین نداشت، به اندازه دیگران به آنان بدبین نبود و حتی معتقد به استفاده از این تشکیلات در کمیته استقبال و مواردی دیگر بود اما او نیز بتدریج به نظرات دوستان روحانی خود نزدیک شد و به همان قضاوتی رسید که دیگران داشتند.

۲ – سران سازمان با توجه به تمامی رخدادهای قبل از انقلاب – اعم از درون یا بیرون زندان – به این جمع‌بندی رسیده بودند که برای کسب قدرت مجبور به مقابله و برخورد با سران جمهوری اسلامی هستند و این رویارویی قطعی است و به همین دلیل خود را برای هر نوع تقابلی از جمله جنگ مسلحانه مهیا کردند. آنان در چند سال اول انقلاب، سعی داشتند که از پیشینه و وجهه عمومی سازمان نزد جوانان استفاده کنند و با بازسازی تشکیلاتی و جذب هواداران تازه و ایجاد میلیشیا و ارتش جوانان، قدرت خود را افزایش دهند و در چانه‌زنی سیاسی با حکومت، دست برتر را داشته باشند. آنان همچنین تلاش کردند با تکیه بر اعتماد برخی از چهره‌های مقبول و مبارزان باسابقه مانند مرحوم آیت‌الله طالقانی، هم در میان مردم و هم در درون حکومت، برای خود پایگاهی فراهم آورند و از جمله با استفاده از انتخابات و دیگر اهرم‌های قانونی، به قدرت برسند اما هر بار به دلایلی ناکام ماندند. فاصله گرفتن تدریجی آیت‌الله طالقانی از مجاهدین خلق و بعد فوت ایشان، رای نیاوردن نامزدهای سازمان در انتخابات مجلس اول، رد صلاحیت مسعود رجوی در انتخابات ریاست جمهوری به دلیل رای ندادن وی به قانون اساسی، بسترهای حضورشان در قدرت را از آنان گرفت و روشهای دیگر از جمله جنگ مسلحانه را برایشان برجسته ساخت.

۳ – سازمان به خاطر نوع تفکرات رهبری آن و قدرت‌طلبی شخص رجوی، خود را صالح‌ترین جریان برای رهبری انقلاب می‌دانست و قبول نداشت که در جمهوری اسلامی به صورت صادقانه باید با نظام همکاری کرد. این تشکیلات از همه حوادث و ماجراها برای گسترش نفوذ سیاسی و تشکیلاتی خود بهره می‌گرفت و در صدد وادار کردن حکومت به همراهی با خواسته‌های نامعقول خود بود. مثلا شعار انحلال ارتش ضدخلقی که از سوی منافقین و چریکهای فدایی خلق مطرح می‌شد عمدتا بر اساس این تحلیل بود که اگر ارتش منحل شود، رژیم مجبور است یک ارتش خلقی ایجاد کند که با توجه به سابقه تشکیلاتی سازمانهای چریکی قبل از انقلاب، طبعا مجاهدین نقش قدرتمندی در ارتش خلقی جدید خواهند داشت و می‌توانند بخشی از قدرت را به دست بگیرند. همچنین به هنگام شروع جنگ، سازمان مجاهدین اعلام کرد تنها به شرطی حاضر به حضور در جنگ و دفاع از کشور است که مسئولیت بخشی از جبهه به آنان داده شود و سازمان با اعضای خودش بتواند در یک منطقه خاص مستقر باشد و از همان مناطق در هماهنگی با نیروهای دیگر دفاع کند. هدف سازمان علاوه بر به رسمیت شناخته شدن از سوی حکومت، کسب فرصت و امکاناتی بود که بتواند در پرتو آن به تربیت نیروهای تشکیلاتی مورد نظر خود بپردازد.

۴ – سازمان در یکی دو سال اول انقلاب، به هیچوجه قادر به تشدید تعارضات خود با نظام نبود زیرا اساسا هواداران این تشکیلات از نظر فکری و تحلیلی و عاطفی، آمادگی مقابله با نظام را نداشتند و غالب آنان به امام خمینی و نظام تازه‌تاسیس علاقه‌مند بودند. سازمان برای ایجاد آمادگی سیاسی و عاطفی در هواداران برای مقابله با جمهوری اسلامی، نیازمند فرصت بود و رخدادهای دو سال اول انقلاب متاسفانه این فرصت را برای سران سازمان ایجاد کرد. درگیری نیروهای موسوم به حزب‌اللهی با هواداران سازمان در طی دو سال اول انقلاب و بزرگنمایی عمدی این درگیری‌ها از سوی سازمان، منجر به این شد که هواداران سازمان بتدریج خود را در مقابل نظام احساس کنند. در واقع تندروی نیروهای وابسته به انقلاب و درگیر شدن آنان با هواداران سازمان به هنگام فعالیت سیاسی خیابانی از جمله فروش نشریات سازمان به وسیله این هواداران، بازی در زمین سران منافقین و کمک به تحقق هدفی بود که آنان طراحی کرده بودند یعنی ایجاد آمادگی ذهنی و روحی در میان هواداران تا بتوانند در مقابل جمهوری اسلامی بایستند و با آن حتی به شیوه جنگ مسلحانه مقابله کنند. متاسفانه در تشجیع و تحریک مردم عادی یا نیروهای موسوم به حزب‌اللهی برای درگیری خیابانی روزمره با هواداران سازمان، بسیاری از نیروهای اصولگرا و اصلاح‌طلب کنونی نقش داشتند و در برابر دلسوزی و خیرخواهی و تذکرات دیگران که مخالف این روشها بودند و بر رعایت قانون در مواجهه با تخلفات احتمالی گروههای سیاسی تاکید داشتند، اینان همچنان بر روشهای انقلابی! تاکید می‌کردند و از تاثیر کارشان در تحقق استراتژی رهبران سازمان، غافل بودند.

۵ – در مقطعی نظام تصمیم گرفت که همه گروههای مسلح سیاسی – نظامی باید امکانات و تسلیحات خود را تحویل دهند و صرفا به کار سیاسی بپردازند. سازمان مجاهدین خلق هم یکی از این گروهها بود که باید امکاناتی را که از اول انقلاب با تخلیه پادگانها در اختیار گرفته بود، تحویل دهد. سران سازمان در حرکت نمایشی، چند اسلحه شخصی را تحویل دادند و مدعی شدند که تمامی امکاناتشان همین بوده است. این ادعا از سوی مسئولان نظام قابل پذیرش نبود و با اطلاعات آنان جور در نمی‌آمد. بعدها وقتی جنگ مسلحانه از سوی سازمان آغاز شد، معلوم شد که حق با مسئولان است و سازمان هزاران قبضه سلاح و امکانات دیگر را در اختیار داشته است که برای این مقطع از فعالیتهای خود انبار کرده بود.

۶ – سازمان منافقین در سال ۵۹ و ۶۰ سرنوشت خود را با بنی‌صدر گره زد زیار از نظر سازمان، بنی‌صدر آخرین پایگاه این تشکیلات در درون حکومت محسوب می‌شد و تنها کسی بود که احتمالا می‌توانست حضور رجوی و سازمانش در نظام را تسهیل کند. عزل بنی‌صدر از سوی مجلس شورای اسلامی، تنها کنار گذاشتن او نبود بلکه سازمان منافقین هم می‌دانست که کاملا از عرصه سیاسی کشور کنار گذاشته خواهد شد و به همین دلیل با صدور یک اطلاعیه سیاسی – نظامی، مجلس را تهدید کرد که عواقب چنین تصمیمی با مجلس است و گریبان نظام را خواهد گرفت. همین اطلاعیه را باید شروع جنگ مسلحانه منافقین تلقی کرد اما ظاهر قضیه را سازمان با تظاهرات نیمه‌مسلحانه روز ۳۰ خرداد سامان داد تا مدعی شود که با سرکوب تظاهرات آرام! منافقین از سوی حاکمیت، راهی جز جنگ مسلحانه باقی نمانده است و این در حالی بود که در همین تظاهرات ۳۰ خرداد هم رسما درگیری با سلاح سرد و استفاده از تیغ موکت‌بری برای ضرب و جرح و کشتن نیروهای حزب‌اللهی و آتش زدن ادارات و اماکن عمومی و اتوبوسها و … در دستور کار قرار داشت.

۷ – در آغاز جنگ مسلحانه سازمان منافقین با جمهوری اسلامی، معلوم شد که سازمان از اولین روزهای انقلاب، یک شبکه نفوذ را در درون نظام و در کنار مدیران ارشد آن تدارک دیده است و این امر از آمادگی قبلی این تشکیلات برای شروع جنگ مسلحانه حکایت دارد. سازمان با بهره‌برداری از همین شبکه نفوذ خود توانست ضربات جدی بر بدنه نظام وارد کند و از جمله ‌انفجار حزب جمهوری اسلامی و شهادت شهید بهشتی و یارانش و نیز انفجار نخست‌وزیری و شهادت شهید رجایی و شهید باهنر، با استفاده از عناصر نفوذی سازمان منافقین انجام شد. این پدیده نیز دلیل مهم دیگری است که سازمان از قبل خود را برای جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی مهیا کرده بود و این گونه نیست که این جنگ، بر منافقین تحمیل شده باشد. دستگیری «محمدرضا سعادتی» عضو سازمان که برای تهیه تجهیزات شنود و جاسوسی از اماکن حساس جمهوری اسلامی با ماموران امنیتی شوروی ملاقات داشت، دلیل دیگری در همین رابطه محسوب می‌شود.

می‌توان موارد دیگری را نیز برشمرد اما مختصرا موارد اصلی را برشمردم. از نظر من سازمان مجاهدین تحت هیچ شرایطی نمی‌توانست با جمهوری اسلامی کنار بیاید و این امر هم ریشه فکری و اعتقادی داشت و هم دلایل تاریخی و سابقه درگیری‌های قبلی و هم علت شخصی و شخصیتی و بسیار بعید بود جمهوری اسلامی بتواند یک تشکیلات سیاسی – نظامی مدعی رهبری انقلاب را با سران قدرت‌طلب و خودمحوری مانند مسعود رجوی، در درون نظام نگه دارد و از تعارض و رودررویی با آن کنار بکشد. بگذریم که متاسفانه برخی از بی‌تدبیری‌ها در همان سالها، به این تعارض محتوم، ابعاد بیشتری داد و خسارت جامعه و مردم را تشدید کرد که هزاران هوادار ساده‌دل آرمانخواه که به نام مبارزه با امپریالیسم و ساختن جامعه بی‌طبقه توحیدی جذب سازمان شدند و سر از خیانت و همکاری با صدام و آمریکا و ترور هزاران نیروی انقلابی در آوردند، گوشه‌ای از این خسارت بزرگ محسوب می‌شوند.

Share and Enjoy


اضافه کردن نظر