نسخه چاپی نسخه چاپی

احزاب، انتخابات، عدالت

اشاره: در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ گفتگویی با سایت موج ۴  انجام داده بودم که موضوع آن عدالت سیاسی و نقش احزاب سیاسی در ایجاد عدالت سیاسی بود. امیدوارم مطالب آن هنوز هم مفید باشد.

عدالت سیاسی به چه معناست؟

یکی از خواسته‌های اصلی بشر بحث عدالت است و عدالت، مفهومی فرادینی است که به طور فطری خواستنی است. عدالت سیاسی هم یکی از شعوبی است که می‌توان مانند عدالت قضایی، عدالت اجتماعی… برای عدالت ترسیم کرد. به نظر من یک جامعه عادلانه سیاسی باید از چند مشخصه برخوردار باشد تا بتوانیم باور کنیم که عدالت سیاسی در آن محقق شده است. این مشخصات عبارتند از:

۱ – امکان دسترسی برابر برای همگان در کسب قدرت سیاسی وجود داشته باشد و هیچ کس به اعتبار نژاد، رنگ، ریاست، نسبت خانوادگی، توارث و… به صورت دائمی نباید در قدرت باقی بماند و دیگران را از کسب قدرت سیاسی محروم کند. البته این سخن به معنی این نیست که هر کس با هر صلاحیتی در تصدی هر مسئولیتی باید آزاد باشد زیرا در همه جوامع در صدر همه مسئولیت‌های سیاسی و اجتماعی شرایط احرازی را تعریف می‌کنند و افراد آزادند به شرط احراز آن صلاحیت _که متناسب با آن پست تعریف می‌شود _ و فراهم کردن لوازم دیگر مثل انتخاب مردم، به پست خاصی برسند. به هر حال با رعایت این شرایط همه قشرهای اجتماعی این امکان را دارند تا تصدیگری پست‌های مختلف را به عهده گیرند.

۲ – وجود حداقل آزادی، که امکان نقد قدرت در جامعه وجود داشته باشد، تا اگر کسانی که خودشان متصدی امور نیستند ولی ضعفی در مجموعه حکومتی می‌بینند، امکان نقد آزادانه عملکردها را داشته باشند. نقد حاکمانی که به نمایندگی از مردم سیاستگذاری می‌کنند و قدرت را در دست دارند، جزو حقوق مردم است. در همین راستا نباید هیچ مسئولی از حیطه نقد کنار گذاشته شود و هیچ کسی نباید به اعتبار این که صلاحیت‌هایی دارد و کارهای مثبتی را انجام می‌دهد، از دایره نقد دیگران، مصون بماند چون این احتمال که دچار ضعفی در تصمیم‌گیری‌ها و مصحلت‌اندیشی‌ها شود، منتفی نیست. پس، از عالی‌ترین مقام در کشور گرفته تا یک کارمند جزء، در پست‌هایی که دارند نیازمند خیرخواهی و نصیحت و نقد و امر به معروف و نهی از منکر هستند. تاکید می‌کنم که بسیاری از افراد تا قبل از رسیدن به قدرت با این منطق عمل می‌کنند که قدرت ابزاری است برای رسیدن به هدف و خدمت کردن اما وقتی که به قدرت می‌رسند، آگاهانه یا ناخودآگاه، قدرت برایشان از حالت ابزار بودن خارج و به هدف تبدیل می‌شود و خیلی از آدم‌ها فراموش می‌کنند که این هدف را برای چه می‌خواستند. این تغییر نگرش در انسان نسبت به قدرت آنقدر تدریجی اتفاق می‌افتد که بسیاری از صاحبان قدرت هم آن را تشخیص نمی‌دهند. چه وقت می‌توان تشخیص داد که این فرد قدرت را برای خدمت می‌خواسته و انگیزه‌های شخصی در آن کمرنگ بوده است؟ زمانی که این قدرت از آنها گرفته می‌شود. بسیاری از افراد در فعالیت‌های اجتماعی بی‌تابی زیادی برای بدست آوردن قدرت ندارند ولی موقع از دست دادن قدرت متوجه می‌شوند که قدرت چقدر برای آنها موضوعیت داشته است و بنابراین چرخش قدرت، ملاکی است تا بسیاری از انسان‌ها، انگیزه واقعی خودشان را در کسب قدرت ارزیابی کنند.

در این راستا موضوع امر به معروف و نهی از منکر قطعاً یک وظیفه بزرگ اجتماعی است_ و نه مسئله‌ای فردی_  و اینکه امام علی(ع) می‌فرمایند: اگر امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید، خداوند اشرار را بر شما مسلط می‌کند و شما از آن پس برای دفع شر آن‌ها هر چه دعا می‌کنید، مستجاب نمی‌شود یعنی خود شما با عدم نظارت باعث می‌شوید که عده‌ای که شر بودند، بر شما مسلط شوند. بنابراین چون هر مسئولی با قدرت سر و کار دارد، نباید به دور از نقد باشد و این موضوع  کاملاً جنبه ارزشی و دینی دارد.

۳ – باید چرخش قدرت در نظام سیاسی وجود داشته باشد، تا امکان عملی‌تر شدن عدالت سیاسی فراهم شود و اگر این چرخش وجود نداشته باشد، قدرت حاکمه می‌تواند با غلبه بر راه‌های دستیابی به قدرت (نظیر استفاده از ابزار‌های اقتصادی، ابزار‌های سیاسی، تبلیغاتی، …)، چرخش قدرت را متوقف کند و دیگر امکان تصحیح رفتار آن وجود نداشته باشد. علت این که در قانون اساسی کشورها، دوره‌های ریاست جمهوری را محدود به دو دوره می‌کنند، به خاطر همین موضوع است، مثلاً در لیبی و مصر می‌بینید که حاکمان به گونه‌ای امور کشور را سامان می‌دهند که در هر انتخاباتی همیشه حسنی مبارک در مصر و قذافی در لیبی به قدرت می‌رسند که نشان می‌دهد چرخش قدرت ممکن نیست. پس بایستی این چرخش باشد و دوام یک قدرت را محدود کرد تا امکان تصحیح امور وجود داشته باشد و از رسوب کردن قدرت به گونه‌ای که نتوان آن را اصلاح کرد، جلوگیری شود.

۴ – با چه معیاری با مخالفین خود رفتار می‌کنیم و چه حق و حقوقی برای آنها قائلیم؟ همیشه مردم در موضوعات مختلف اتفاق نظر ندارند و نخبگان هم این تفاوت در نظریه را دارند و برخی به قدرت می‌رسند و برخی در حاشیه می‌مانند. مسئله این است که آیا آنهایی که در حاشیه قرار می‌گیرند حق و حقوقی دارند یا ندارند؟ عدالت سیاسی حکم می‌کند که چون ممکن است این چرخش اتفاق بیفتد و جابجا شوند، حق ندارند نسبت به دیگران که در قدرت نیستند، از چارچوب برخورد قانونی خارج شوند و راه دستیابی به قدرت را بر آنها ببندند یا با آنها همانطوری برخورد شود که با دزدان و قاتلان برخورد می‌شود.

به نظر بنده این موارد شاخص‌های یک نظام سیاسی عادلانه به شمار می‌آید که ارتباطی به نظام اسلامی ندارد و تقریباً تجارب عام بشری است و  در جوامع سیاسی لیبرال و غربی تا جوامع سیاسی جهان سومی نیز، این مسئله موضوعیت پیدا می‌کند. البته قطعاً عدالت سیاسی اجزای متفاوتی را در بر می‌گیرد و شامل مسائل جزئی‌تری هم خواهد شد و متناسب با جوامع فرق خواهد کرد ولی تاکید می‌کنم که این بحث‌ها بیش از این که مفاهیم برخاسته از متون دینی ما باشند، مفاهیم بشری‌اند و از عقل جمعی انسان بدست آمده‌اند و ما هم که می‌خواهیم یک دین سیاسی و اجتماعی را در سطح جامعه تبلیغ و پیاده بکنیم، نمی‌توانیم یک نظام سیاسی را تبیین کنیم که این شاخصه‌های عدالت در آن وجود نداشته باشد.

عدالت سیاسی در نظام‌های لیبرال دمکراسی چه تفاوتی با عدالت سیاسی در نظام اسلامی دارد؟

به طور کلی عدالت (فارغ از جنبه‌های متفاوت آن مثل: عدالت سیاسی، اقتصادی،…) بحثی است که بشر به طور عام به آن نیاز دارد و به چگونگی و چیستی آن می‌پردازد و این موضوع را دین اسلام ابداع نکرده است اما این گونه نیست که همه تعاریف و برداشت‌ها  از عدالت یکسان باشد، عدالت در مذاهب و مکاتب و فلسفه‌های سیاسی مختلف می‌تواند مصادیق متنوعی پیدا کند و در واقع نتایج متفاوتی را به بار آورد.

نخستین اختلافی که نظام اسلامی با جریان نظام لیبرال دمکراسی دارد، این است که مبانی ارزشی ثابت و باورهای دینی مورد قبولند که فراتر از انسان‌ها موضوعیت دارند. این مبانی، به اعتبار مشروعیت دینی‌شان موضوعیت دارند نه به اعتبار اینکه مردم آن را پذیرفته‌اند. در حالی که در جامعه لیبرال دمکراسی چنین اصول مقدس و ارزش‌های ثابتی را  قبول ندارند و روی خواسته‌های انسان تاکید دارند چرا که انسان را آزاد از همه قیدها و بندها می‌دانند و مفاهیم دینی جزء مبانی سیاسی شان نیست. به عبارت دیگر، ممکن است آدم‌های دیندار با جهان‌بینی الهی در جامعه غربی زیاد باشند ولی این اعتقادات را وارد اداره کشور و وارد مبانی سیاسی آن نکرده‌اند و به این دلیل آن‌ها این ارزش‌های ثابتی را که ما در جامعه اسلامی خود به آنها معتقدیم، در اختیار ندارند و هر چه را مردم بخواهند قانون می‌شود. به عبارت دیگر هنجارهای اجتماعی تابع اکثریت و اقلیت مردم است. مثلا همجنس‌گرایی زمانی در بیشتر جوامع غربی گناه، جرم و بیماری بود اما بتدریج که گسترش پیدا کرد، به یک هنجار اجتماعی تبدیل شد و حالا به صورت قانون درآمده و از لیست بیماری‌های سازمان بهداشتی جهانی هم خارج شده است. ما این طور با ارزش‌ها و هنجارها برخورد نمی‌کنیم بلکه معتقدیم یک سلسله ارزش‌هایی وجود دارد که در ذات خود خواستنی است و دین هم بر آنها صحه گذاشته و انسان‌ها هم باید خود را با آنها تطبیق دهند و این ارزش‌ها تابع ما نیستند بلکه ما باید تابع این ارزش‌ها باشیم و بنابراین مجموعه‌ای از انسان‌ها اگر در جایی جمع شوند و یک امر نادرستی را صحیح فرض کنند، مثلا اگر بگویند قتل انسانهای بی‌گناه جایز است یا زیر پا گذاشتن حقوق دیگران اشکالی ندارد، ما بر این اعتقادیم که قطعاً این باورها غلط، به یک امر درست تبدیل نمی‌شود. در واقع در جوامع لیبرال دمکراسی، انسانها در هیبت جمعی‌شان می‌توانند بگویند که قانون یعنی ما، ولی اسلام می‌گوید فراتر از انسانها، قوانینی وجود دارد که انسانها نمی‌توانند این گونه دیکتاتوری بورزند. در نظام سیاسی  اسلام، بالاترین و پایین‌ترین فرد براساس یک سری شاخص‌ها، قابل ارزیابی و سنجش هستند و اینگونه نیست که صاحبان قدرت در نظام دینی همه چیز را تابع عرف قرار دهند و همه ارزشهای ثابت را بتوانند نفی کنند.

بر همین اساس در جوامع لیبرال دمکراسی، جنس شرایطی که برای احراز و تصدی امور تعریف می‌کنند با جنس شرایطی که در نظام اسلامی تعریف می‌شود، متفاوت است مثلاً برای آنها عدالت فردی و شخصی برای تصدی امور خیلی  موضوعیت ندارد یا در نظریه‌های خود اذعان می‌کنند که اصولاً برای ما مهم نیست که «چه کسی حکومت می‌کند؟» بلکه مهم آن است که «چگونه حکومت می‌شود». در این راستا در جوامع لیبرال غربی امکان دارد بسیاری از انسان‌هایی که فاقد صلاحیت‌های فردی هستند، در جاهایی که از نظر ما آنجا حتماً داشتن صلاحیت‌های فردی خاصی موضوعیت دارد، امور را بدست بگیرند ولی ما کسب یک دسته از مسئولیت‌ها را با داشتن صلاحیت‌های دینی معینی تعریف می‌کنیم. مثلاً  ما در تئوری حکومت دینی بر اساس ولایت فقیه، معتقد به این هستیم که ولایت فقیه باید شجاعت، تدبیر، مقبولیت داشته باشد و زمان خود را بشناسد و همه این مفاهیم را که حاکمان متعارف در سطح دنیا دارند ما هم این شرایط را برای حاکمان خود قائلیم ولی فراتر از اینها چون می‌خواهیم بر طبق دین عمل کنیم،  به یک اسلام‌شناس و دین‌شناس نیاز داریم و روی عنصر فقاهت تاکید می‌کنیم و چون می‌خواهیم که این انسان عالم فقیه خود را از نظر شخصی تربیت و رابطه خود را با خدا تعریف کرده باشد و خیلی از ضعف‌هایی که رهبران متعارف جهان  دارند، نداشته باشد، روی عدالت فردی او تاکید کرده‌ایم. بنابراین ما در جامعه اسلامی به صورت طبیعی برخی از اصول و ارزشهای دینی را وارد شرایط احراز کرده‌ایم در حالی که در جوامع غربی این شرایط احراز کاملاً عرفی تعریف شده و می‌تواند تغییر کند و قطعا  رنگ دینی به خود نمی‌گیرد.

نتایج این دو اصل که ذکر کردم می‌تواند زیاد باشد و در واقع وقتی که شما فاقد اصول ارزشی ثابت باشید و برای تصدی امور، اصول و مبانی مشخص دینی نداشته باشید، می‌توانید سر از جوامع لیبرال دمکراسی غرب در بیاورید که در عین حال که دارای توانمندی‌های زیاد در خیلی از حیطه‌هاست، ضعف‌های زیادی هم دارد. ما در جامعه دینی در عین ضعف‌های زیادی که از نظر کارآمدی و خیلی از جنبه‌های دیگر داریم، مدلی را تعریف کرده‌ایم که تصدی امور  به دست افراد خاص میسر می‌شود و این تصدی هم بر اساس یک سری اصول ثابت دینی صورت می‌گیرد و نه بر اساس عرف متغیر اجتماعی که مردم هر وقت خواستند یک اصل اجتماعی را تغییر دهند. فکر می‌کنم اصلی ترین تفاوت ما با لیبرال دمکراسی غرب در مسائل سیاسی در این ابعاد باشد.

احزاب و انتخابات و عدالت فردی در نظام سیاسی عادلانه چه جایگاهی  را دارا هستند؟

بحث احزاب و تشکل‌های سیاسی عمدتاً یک بحث جدید در نظام سیاسی غرب است  و تعبیر حزب در قرآن را نباید با حزب‌های جدید یکسان بگیریم؛ حزب در قرآن معنای خاص خود را دارد و بیشتر معنای جبهه را می‌دهد و یک قشربندی اجتماعی است.

البته به نظرم اشکال ندارد که جامعه دینی که درصدد است اصول و ارزشهای دینی را در جامعه پیاده کند، در روش‌ها، سراغ مفاهیمی برود که در جوامع دیگر وجود دارد مثلاً یکی از ارکان نظام سیاسی ما «جمهوری» است که کاملاً یک مفهوم وارداتی از جوامع دیگر است اما چون ما معتقدیم دین در انتخاب روش‌ها دست ما را باز گذاشته و ساختارهایی که با مبانی دینی تعارض ندارند و کارآمد هستند، قابل اخذ می‌باشند، ما هم آن را به کار گرفته‌ایم.

قطعاً آزادی‌های سیاسی می‌تواند در شکل‌گیری عدالت سیاسی کمک کند، از همان بعدی که نقد قدرت و گردش قدرت را ممکن و حق و حقوق اقلیت سیاسی را تضمین می‌کند و اساساً حزب و نهادهای مدنی در جوامع این مکانیزم را فراهم می‌کنند که عدالت سیاسی بهتر محقق شود. در بحث صلاحیت‌ها هم احزاب می‌توانند نقش اساسی داشته باشند، چون از کارهای احزاب این است که کادرسازی کرده و مشارکت سیاسی را میسر می‌کنند و برنامه برای اداره کشور ارائه می‌دهند و احزاب حاکم را نقد می‌کنند و بنابراین می‌توانند مکانیزم بسیار مناسبی برای تحقق عدالت سیاسی و تامین آزادی‌ها که قطعاً در نقد قدرت جزء ضروریات یک نظام سیاسی است، باشند.

باید اضافه کرد در نظام سیاسی اسلامی بر روی عدالت فردی تاکید می‌شود و این عامل عاملی است تا از قدرت سوءاستفاده نشود البته نباید این عنصر، ما را از نهادسازی برای اصلاح و نظارت قدرت غافل کند. در واقع عدالت فردی پاسخی به پرسشی است که «چه کسی حکومت می‌کند» اما نباید اطمینان کنیم که چون عدالت فردی را شرط گذاشتیم و حاکم، آدم عادل و دینداری است، پس نباید بر او نظارت کرد و بدین وسیله ابزارهای نظارتی را تضعیف کنیم. عدالت فردی یقیناً کمک می‌کند به عدالت سیاسی به این ترتیب که قدرت‌طلبی را کاهش می‌دهد و اعتدال فرد را در برخورد با مخالفین محقق می‌کند و در هنگام از دست دادن قدرت، تمهید و تدارک برای رسیدن به قدرت در انسان کامل (کسی که عدالت را در مناسبات قدرت رعایت می‌کند) حتماً کمتر خواهد کرد، بنابراین به عدالت فردی می‌توان به عنوان یکی از ابزار‌های برای تحقق عدالت سیاسی نگریست ولی این به تنهایی کفایت نمی‌کند و نظارت‌های اجتماعی را باید در کنار عدالت فردی تعریف کنیم.

عملکرد نظام جمهوری اسلامی را در این راستا چگونه ارزیابی می‌کنید و چه سیاست‌هایی را برای پیشبرد این مفهوم در نظام سیاسی کشور لازم می‌دانید؟

انقلاب اسلامی به طور کلی  یک زمینه بزرگ برای ایجاد عدالت سیاسی بوده است و همین که حکومت را از ناصالحان گرفته‌ایم و به صالحان منتقل کرده‌ایم و کانون تصمیم‌گیری از بیرون مرزهای ما به درون مرزها منتقل شد و به جای یک سلسله موروثی سلطنتی تاکید بر فقهای صالح برای اداره کشور کرده‌ایم، همین‌ها گام‌های بزرگی در تحقق عدالت سیاسی است و در مسیر ۳۰ سال گذشته نیز گام‌های بزرگی در تحقق عدالت سیاسی برداشته‌ایم و در چهارچوب جمهوری اسلامی ضمن حفظ  ارزش‌های دینی خود، امکان چرخش قدرت و نظارت بر قدرت و نقدپذیری قدرت را داریم و بنابراین نفس انقلاب و عملکرد سی ساله ما گام‌هایی است برای رسیدن به عدالت سیاسی، اما این پرسش را باید پاسخ بدهیم که آیا این تمام ظرفیت جمهوری اسلامی برای تحقق عدالت سیاسی است یا نه ؟ و آیا این وضعیت، وضعیت مطلوب ماست و جمهوری اسلامی یک نظام عادلانه سیاسی است؟ و اگر این الگو را ما به جامعه بین‌المللی ارائه دهیم از ما می‌پسندند؟ آیا انسان‌های متفکر و خواستار حق و انسان‌هایی که نظام‌های سیاسی  مطلوبشان را در مدل‌های متعارف نمی‌بینند اگر به سراغ جمهوری اسلامی بیایند، فوراً شیفته آن می‌شوند؟ متاسفانه اینطور نیست باید بگویم که تا رسیدن به شرایط مطلوب فاصله زیادی داریم و باید عرض کنم که عواملی وجود دارد که نمی‌گذارد که ما به این ارزشها خیلی نزدیک شویم و دلایلی هم وجود دارد که توجیه می‌کند که چرا ما تا به حال به وضع مطلوب نرسیده‌ایم. به هر حال ما در یک جامعه استبداد زده و با سابقه ۲۵۰۰ سال سلطنت، تازه آمده‌ایم جمهوریت را ایجاد و مشارکت مردم در عرصه سیاسی را میسر کرده‌ایم و سلطه‌پذیری از بیگانه را نفی کرده‌ایم و در کاخ سفید و الیزه و … برای ما تصمیم‌گیری نمی‌شود و حالا آمده‌ایم در جماران و خانه گلی حضرت امام یا در پاستور خانه ساده مقام معظم رهبری، بنابراین این اتفاق در نوع خودش گام بزرگی است برای این مسیر اما روشن است که فرهنگ سیاسی غیرمشارکتی گذشته تا به فرهنگ سیاسی مشارکتی تبدیل شود، به زمان و تجربه زیادی نیاز داریم. این فرهنگ سیاسی غیرمشارکتی حتی در میان نخبگان ما هم اثرات منفی خود را گذاشته و نخبگان نیز فرهنگ سیاسی مطلوب و پختگی‌های لازم سیاسی را ندارند و شما می‌بینید که برای کسب قدرت، برخی از نخبگان سیاسی ما برای حذف رقیب خود کارهایی می‌کنند که هیچ مسلمانی نباید در هیچ شرایطی آن عمل را مرتکب شود، ولی اینان انجام می‌دهند. این واقعیت نشان می‌دهد که ما به یک حدی از بلوغ سیاسی و تجربه دینداری در حوزه اجتماعی نرسیده‌ایم که بتوانیم ادعا کنیم که یک نظام عادلانه سیاسی به وجود آورده‌ایم. بسیاری برای از دست دادن قدرت نگرانند برای این که فکر می‌کنند که اگر از قدرت کنار گذاشته شوند، امکان بازگشت به قدرت را ندارند، اما این تجارب از دست دادن و به دست آوردن قدرت (چرخش قدرت) که به دست نخبگان سال‌های بعد از انقلاب آغاز شده است، اتفاق خوبی برای فرهنگ سیاسی ما و نخبگان ماست که این تجربیات را روی هم انباشته کنند و گامی را رو به جلو بردارند.

نکته مهم این است که بسیاری از صاحبان قدرت وقتی به قدرت می‌رسند ساز و کار قدرت را به گونه‌ای اعمال می‌کنند که دیگران نتوانند در آن مشارکت کنند. اصولا قدرتمندان، قدرت را به مثابه اسب رامی‌ می‌دانند و ممکن است گهگاهی با یک شلاق تزئینی به نام «انتقاد» به این اسب بزنند، اما واقعیت قضیه این است که نه این اسب خیلی رام است چون ممکن است سوارکار خود را زمین بزند و نه این شلاق خیلی تاثیرگذار است و می‌طلبد که شلاق انتقاد در دست دیگران باشد تا ضربات کاری بر قدرت وارد کنند. متاسفانه ما از طرح انتقاد بر خودمان می‌ترسیم و آزادی منتقدان را در بسیاری از حیطه‌ها محدود می‌کنیم و به بسیاری از رفتارهای عادی منتقدان، رنگ سیاسی و امنیتی می‌دهیم و دست به پیگیری‌هایی می‌زنیم که متعارف نیست و بسیاری از مطبوعات را به دلیل اینکه فضای نقادی از صاحبان قدرت را تشدید کرده‌اند، تعطیل می‌کنیم. به نظرم این‌ گونه عملکرد‌ها با عدالت سیاسی سازگار نیست و ظرفیت جمهوری اسلامی در بحث عدالت سیاسی خیلی بیشتر از اینهاست و آن میزانی که بالقوه است بسیار بیشتر از آن میزانی است که بالفعل شده است. به هر حال  معتقدم که ما راهی جز پیگیری این مسیر و اصلاح تدریجی آن نداریم و البته به ساختار شکنی‌های اساسی برای اینکه به عدالت سیاسی برسیم اعتقاد ندارم و فکر می‌کنم که در همین ساختارها باید این اتفاق بیفتد و البته کار راحتی نیست.

می‌گویند در جامعه‌ای که می‌خواهد دمکرات باشد ما به انسان دمکرات احتیاج داریم و انسان با روحیات دیکتاتوری قطعا نمی‌تواند جامعه دمکراتیک داشته باشد و من این نکته را اضافه کنم که در جامعه مدعی مردمسالاری دینی به انسان دیندار دمکرات احتیاج داریم که هم دینداری خود را در حوزه‌های مختلف از جمله در حوزه اخلاق سیاسی به اثبات برساند و هم این که از نظر عرفی یک فرهنگ غیرمشارکتی به فرهنگ مشارکتی همراه با مدارا و تحمل مخالف تبدیل شده باشد و این البته کار سخت‌تری است، یعنی ما در تحقق مردمسالاری دینی کار سخت‌تری در پیش داریم، تا نسبت به جوامعی که فقط دمکراسی را دنبال می‌کنند.

عده‌ای معتقدند احزاب در ایران به دنبال منافع شخصی خودشان هستند و کارکرد اصلی‌شان را که آموزش سیاسی مردم است، ندارند. آیا می‌توانیم در ایران توقع کارکرد مفید از حزب داشته باشیم ؟

باید مشخصات جامعه خودمان را بشناسیم، همچنین با ساز و کار احزاب در جامعه جهانی آشنا شویم و در نهایت ساز و کار احزاب متناسب با جامعه ایران را طراحی کنیم و بنابراین، این تفکر که نباید از این ابزار (حزب) استفاده کرد غلط است. البته تفکر دیگری که جامعه غربی را با آن همه سابقه‌ها و مبانی فکری، الگویی کامل می‌داند، این هم غلط است و قطعاً بایستی به مدلی برسیم که این سازو کار حزبی را در  یک جامعه دینی و آن هم  مبتنی بر سازوکار‌هایی مثل تئوری ولایت فقیه، شدنی بکند. با توجه به پیشینه جمهوری اسلامی و پیشینه فرهنگ ایرانی، تحزب در ایران با موانع جدی روبرو است اما در کل امروزه ضرورت وجود حزب، درک می‌شود و مثل روز روشن است که اگر یک فردی در فاصله زمانی محدود می‌تواند خود را مطرح کند و می‌تواند رئیس جمهور شود، این حُسن برای یک نظام سیاسی نیست. ریاست جمهوری سازوکاری است که باید چند سال طول بکشد و در این چند سال نخبگانِ طیف‌های متفاوت بیایند و خود را مطرح کنند و به جای فرد باید برنامه و تیم و پشتیبانی حزبی وجود داشته باشد و بعد مردم آگاهانه در انتخابات شرکت کنند. مثلاً در انتخابات مجلس به جای اینکه یک لشکری از کاندیداها وجود داشته باشند، باید تعداد معینی کاندیدا که احزاب و برنامه‌ها و نگرش‌های متفاوت را نمایندگی می‌کنند، حضور یابند اما شما همچنان می‌بینید که عملکرد پوپولیستی و عوام‌گرایانه و نفی تحزب و تشکل و نفی جمع‌گرایی صورت می‌گیرد و باز هم کاندیدا‌ها رای می‌آورند. این نشان می‌دهد که در کنار نهادهای حزبی که می‌خواهیم ساز و کار آن را در جامعه به وجود آوریم، نهادهای اجتماعی موثرتری وجود دارند یا مردم فارغ از این نهادهای سیاسی و حزبی، سلیقه‌ها و خواست‌های دیگری دارند که در انتخابات به این شکل ظهور می‌کند. انتخاب آقای خاتمی در سال ۷۶ ‌یک نمونه آن است و گزینه دیگر یعنی انتخاب آقای احمدی‌‌نژاد در سال ۸۴ یک نمونه دیگر. البته برخی از احزاب و تشکل‌های سیاسی از این افراد حمایت می‌کردند ولی واقعیت این است که این افراد خود را ورای تشکل‌ها و احزاب دانسته‌اند و برنامه مشخصی را نمایندگی نمی‌کردند بلکه شعارها و ارزش‌ها و نگاه خاصی را نمایندگی می‌کردند یعنی به جای اینکه نماینده حزبی باشند نماینده یک جبهه بوده‌اند آن هم  جبهه‌ای مادون حزب.

بگذارید من منظورم را توضیح بدهم. یک وقتی هست که ده حزب به وجود می‌آید و این‌ها در بررسی برنامه‌ها و راهکارها به هم می‌رسند و یک جبهه یا جناح را به وجود می‌آورند، اما یک وقت است که این طور نیست که احزاب و گروه‌ها بر اساس یک برنامه به هم برسند و یک جبهه را بسازند بلکه هنوز احزاب شکل نگرفته، موج‌هایی می‌آید که احزاب را هم با خود می‌برد، یا از سر اضطرار خیلی از احزاب و گروه‌ها از خیر نامزدهای خود می‌گذرند و در یک بازی دو قطبی سیاسی پشت سر یک قطب می‌ایستند در حالی که ممکن است از نظر برنامه، با هم هیچ تفاهمی نداشته باشند و شاید اصلاً ندانند چه چیزی می‌خواهند که حالا با هم اختلاف داشته باشند یا نداشته باشند. می‌خواهم این را به شما بگویم که این غیرشفاف بودن فضای سیاسی و موضع‌گیری‌های سیاسی قطعاً برای نظام سیاسی ما آفت است و ما بایستی سازوکارهای حزبی را در نظام خود تقویت کنیم ولی حزبی که ساز و کارش با شرایط اجتماعی ایران بومی شود  اما کارکرد آن قطعاً باید مشابه همان احزاب باشد یعنی احزاب سیاسی باید شعور سیاسی ایجاد کنند، در سطح کشور کادرسازی کنند، برنامه ارائه دهند، روی قدرت‌های حاکم به عنوان رقیب باید نظارت داشته باشند. اینها کارکردهای احزاب است و این حزب و تشکیلاتی که هر چهار سال می‌آید و یک بیانیه‌ای می‌دهد و از یک نفر حمایت می‌کند، حزب نیست. آن محفلی که در تهران هست و در هیچ شهرستانی شعبه‌ای ندارد، حزب نیست و آن دیگری که یک نشریه برای حرف زدن ندارد و یا نمی‌تواند چاپ کند یا نمی‌گذارند چاپ کند، حزب نیست. بنابراین جمع‌هایی که این چند کارکرد حزب را نداشته باشند، حزب نیستند یا نگذاشتند که حزب باشند و یا ضعف داخلی آنها مانع حزب شدن آنها شده است. البته احزاب نقاط منفی هم دارند که ما از آن برخورداریم مثل همین که به باند قدرت تبدیل می‌شوند که در برخی موارد متاسفانه شده‌اند و به اختلاف‌های اجتماعی دامن می‌زنند. بنابراین فکر می‌کنم که به عنوان یک نیاز به حزب همه اتفاق نظر دارند یعنی به یک عملکرد جبهه‌ای مبتنی بر برنامه همراه با کادرسازی و آگاهی‌های اجتماعی به حزب احتیاج داریم، اما این که به چه میزان توفیق پیدا کرده‌ایم، معتقدم به جایگاه مطلوبی نرسیده‌ایم و به نظرم نهادهای سنتی ما در این ماجرا موثرترند یعنی رابطه مرید و مرادی و رابطه مقلدی و مجتهدی و رابطه مردم و صاحب نفوذ تاثیر خود را می‌گذارند. در یک کلام، ما هر چه به سمت تحزب و تشکل واقعی حرکت کنیم یقیناً به مفهوم عدالت سیاسی نزدیکتر می‌شویم تا این مدلی که الان وجود دارد.

انتخابات و دموکراسی در نظام سیاسی اسلام چه جایگاهی دارد؟

از دیدگاه اسلامی برای اداره نظام سیاسی چارچوب ثابت دینی در انتخاب روش‌ها نداریم، یعنی این طور نیست که اسلام هم ارزش و سیاست‌های کلان و هم راه و روش ثابت و معینی را ارائه کرده باشد به طوری که مرور زمان آن را تغییر ندهد. مثلاً اگر ما در جامعه‌ای دیگر و در ۵۰۰ سال قبل زندگی می‌کردیم، اگر تغییر و تحولی مثل انقلاب اسلامی رخ می‌داد شاید به سَمت ساختار جمهوری نمی‌رفتیم. امام علی(ع) وقتی حاکمی تعیین می‌کرد مثلاً مالک اشتر را به مصر می‌فرستاد به او سِمت فرماندهی کل قوا، قضاوت، خزانه‌داری و … می‌داد، چرا که تفکیک قوا به مفهوم امروزی وجود نداشت. آیا مدلی که امام علی(ع) بر اساس آن کشور را اداره می‌کرده، مدل ثابت دینی بوده است؟ دینی بوده از این لحاظ که در آن زمان کارایی داشته و امام علی(ع) آن را تجویز کرده است، اما امروز ممکن است مدل‌ها کاملاً تغییر کرده باشد و ما هم متناسب با مدل‌های جدید، روش‌هایمان را تغییر می‌دهیم، مثلاً انتخابات یکی از این مدل‌هاست است که ما آن را انتخاب کرده‌ایم.

بله، رضایت مردم برای حکومت کردن حاکمان جزء شروط دینی است. یک وقتی این رضایت در قالب بیعت محقق می‌شد و الان در قالب انتخابات محقق می‌شود. برای اینکه معلوم شود که حاکمان برگزیده مردم هستند و اراده مردم در به قدرت رسیدنشان و هم در برداشتن حاکمان مؤثر است، قاعدتاً انتخابات بهترین قالب است. ضمن اینکه مدت‌دار کردن قدرت و چرخش قدرت، به سود جامعه و مردم است و نظارت‌پذیری بر قدرت را با انتخابات بهتر می‌توانیم انجام دهیم. همچنین اهدافی که برای عدالت سیاسی متصور است در قالب انتخابات می‌توان به راحتی دست یافت، به شرطی که انتخابات روی دو عنصر آزادی و آگاهی تأکید کند و اغفال مردم صورت نگیرد. در جوامع لیبرال دموکراسی آزادی وجود دارد ولی آگاهی وجود ندارد. به قول برخی منتقدین مثل دکتر شریعتی در نقد لیبرالیزم دموکراسی که می‌گفت در غرب دموکراسی راس‌ها را داریم، نه رأی‌ها را، آدم‌ها هستند که ما آنها می‌شماریم اما این که با چه میزانی از شعور اجتماعی و منطق رای می‌دهند، مورد توجه غربی‌ها نیست، ولی در جامعه دینی هم آزادی رای و هم رأی آگاهانه مهم است لذا ما نباید همان آفتی که  در لیبرال دمکراسی غربی وجود دارد، دارا باشیم. متاسفانه به دلیل شرایط اجتماعی ما و به دلیل ضعف فرهنگ سیاسی‌مان که یک انسان دموکرات تربیت نمی‌کند و همچنین فرهنگ دینی‌مان که انسان دیندار تمام عیار عرضه نکرده، چه بسا  ما همان ضعف‌های لیبرال دموکراسی را داشته باشیم و مدل‌هایی از انتخابات را در پیش بگیریم که نه خیلی آزادمنشانه باشد و نه آگاهانه.

Share and Enjoy


اضافه کردن نظر