نسخه چاپی نسخه چاپی

هنوز هم به دکتر شریعتی محتاجیم

اشاره: دو سه سال قبل با مجله «رسش» گفتگویی در باره دکتر علی شریعتی و اندیشه و آثار وی انجام دادم که متن آن را در زیر می‌آورم.

نقش دکتر شریعتی را در پیروزی انقلاب اسلامی، چه طور ارزیابی می‌کنید؟

بسم الله الرحمن الرحیم. من فکر می‌کنم انقلاب اسلامی در مقطعی از تاریخ ایران امکان پیروزی پیدا کرد که دو جریان فکری در جامعه ما به یکدیگر رسیدند و با اهداف و گفتمان مشابه و نزدیک به هم به تشویق مردم برای حضور در یک حرکت اجتماعی گسترده پرداختند.

جریان اول جریان روحانیت بود که در طول تاریخ به عنوان یک جریان مورد توجه مردم شناخته می‌شد و پایگاه گسترده توده‌ای داشت. مشخصا روحانیت شیعه در ایران به ویژه از دوران صفویه نقش بسیار موثرتری پیدا کرد و در حرکت‌های ضداستعماری و ضداستبدادی عملکرد نسبتا موفقی از خود نشان داده بود و مرجع و پناه مردم تلقی می‌شد.

جریان دوم جریان روشنفکری دینی بود که در واقع از اوایل مشروطه به بعد شکل گرفت و به صورت یک جریان نسبتا گسترده در محیط‌های آموزشی جدید و مشخصا دانشگاه‌ها درآمد و توانست در برابر مکتب‌های فکری معارض با دین مثل لیبرال‌های غربی و کمونیست‌های شرقی و ملی‌گراهای داخل کشور از ضرورت دینداری دفاع کند و در عین حال در فضای روشنفکری هم باقی بماند.

فکر می‌کنم نقش شریعتی به عنوان بارزترین چهره‌ی روشنفکری دینی سالهای قبل از انقلاب در جریان پیروزی انقلاب بسیار برجسته‌تر  از آنی است که خیلی‌ها تصور می‌کنند و روحانیت انقلابی و مبارز و در راًس آن حضرت امام هم اتفاقاٌ به اقتضای این آمادگی‌هایی که در محیط‌های دانشگاهی ایجاد شد، توانست حرکت خودش را فراگیر کند والا بدون این پشتوانه امکان این که نسل جوان را به مبارزات سیاسی انقلابی با محور روحانیت و مرجعیت دینی بکشانیم کار بسیار سختی بود که در اکثر دوره‌های گذشته ممکن نشده بود.

البته منظور من این نیست که روشنفکران به تنهایی  قادر بودند چنین حرکتی را پی‌ریزی کنند. آن‌ها هم این قابلیت را به تنهایی نداشتند که توده‌های مردم را با خود همراه کنند و به صحنه بیاورند. به همین دلیل عرض می‌کنم جز با به هم رسیدن این دو جریان بیرون و درون حوزه و جز با همسویی گفتمانی روحانیت و روشنفکری دینی، امکان وقوع انقلاب در ایران وجود نداشت. بر این اساس فکر می‌کنم که اگر نقش امام را در سطح ملی عمده‌تر فرض کنیم، بی‌تردید شریعتی به عنوان یک چهره جریان‌ساز در حوزه‌ی روشنفکری دینی و نسل جوان دانشگاهی و دبیرستانی، نقش بارز و برجسته‌ای داشته و اندیشه‌ی ایشان توانسته بسیاری از جوانان را به سمت امام و نهضت دینی سوق بدهد.

مقام معظم رهبری در ارزیابی نقش شریعتی تاکید می‌کنند که ما قبل از سال پنجاه، محافل دینی که جوانان در آن حضور داشته باشند، داشتیم اما ایجاد یک موج فکری و حرکت گسترده در میان نسل جوان به سمت دینداری و حرکت‌های اجتماعی این چنینی، از زمانی بود که شریعتی پای به عرصه‌ی تبلیغات دینی گذاشت.

به نظر من بلافاصله بعد از جریانات روشنفکری دینی، جریانات ملی و ملی مذهبی قرار می‌گیرند که آنها هم در شکل‌گیری انقلاب ما در حد حضور و نفوذشان در جامعه موثر بودند.

آیا می‌توانیم بگوییم که انقلاب اسلامی، انقلاب دو گفتمانی بود یعنی گفتمان امام و گفتمان شریعتی؛ یا نه فقط گفتمان امام حاکم بود؟

من خیلی این تعابیر را تعابیر درستی نمی‌دانم یعنی باور ندارم که در یک انقلابی مثل انقلاب اسلامی با این گستردگی نیروهای سیاسی موثر، ما تنها یک گفتمان داشتیم اما می‌پذیرم که گفتمان غالب، گفتمان حضرت امام بود همچنان که گفتمان‌های دیگر هم حضور داشتند و هنوز هم مطرح هستند. شریعتی و امام در قالب گفتمان اسلامی با هم مشترکند و از این منظر، عموم کسانی که با باور دینی در جریانات سیاسی مبارزه می‌کردند به گفتمان‌های قریب به یکدیگر رسیده بودند. من به مارکسیسیت‌ها و جریانات چپ کاری ندارم که در مبارزات سیاسی‌شان دنبال اهداف دیگری بودند. در جریان مذهبی‌ها، اغلب نیروهای انقلاب به گفتمان مشابهی رسیدند و آن، ضرورت پی‌ریزی یک حرکت اجتماعی بزرگ بود به قصد ایجاد یک جامعه مبتنی بر دین، به صحنه آوردن دین در همه ابعاد و خارج کردنش از انزوا و در عین حال به کمک دین تمام آمال و خواسته‌های تاریخی ملت ایران را عملی کردن مثل استقلال، آزادی و بسیاری از این مفاهیم که مستقل از دین‌خواهی مردم، جزء مطالباتشان بوده است. بنابراین از این منظر، گفتمان نیروهای انقلابی با گرایش دینی، به هم نزدیک شده بود. حتی معتقدم جریانات چپ و ملی‌گرا هم  ناچار شده بودند به گفتمان غالب تن بدهند و رویکرد دینی حرکت مردم را بپذیرند. لااقل بعضی جناحهای چپ و ملی، عملا امام و خط امام را پذیرفته بودند و به این گفتمان تن داده بودند ولو این که از نظر فلسفی اساسا به دین اعتقاد نداشتند.

بنابراین اینگونه نبود که در دوره انقلاب، ما گفتمانی فراتر از گفتمان عام دین‌خواهی مردم ایران داشته باشیم. امام در مقطع پیروزی انقلاب، یک مرجع تقلید و مبارز ضدشاه بود و از نظر تئوریک، یک کتاب دارد به اسم حکومت اسلامی یا ولایت فقیه که در آن کتاب، ضرورت تشکیل حکومت در زمان غیبت مورد تاکید قرار گرفته است، آن هم در مقابل علمایی که معتقد بودند در زمان غیبت ما نباید حکومت تشکیل دهیم. من قبول دارم که اندیشه ولایت فقیه حضرت امام که در سالهای ۴۰ به بعد مطرح شد، نسبت به فضای آن روز حوزه تازگی داشت ولی آن را جدای از گفتمان غالب دین‌خواهی مردم نمی‌دانم. تا آن زمان بسیاری از نیروهای انقلابی می‌دانستند چه نمی‌خواهند ولی با این اندیشه امام، یک مدلی از کشورداری را به صورت اجمال شناختند و تئوری ولایت فقیه در ذهنشان جا افتاد اما این مفهوم، بسیار مجمل‌تر از آن بود که انسان بداند بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب، چه اتفاقی قرار است بیفتد و چه مدلی از حکومت قرار است شکل بگیرد. اگر در سالهای پیش از انقلاب از اکثریت نیروهایی که الان جزء جریانات اسلامی انقلابی هستند، می‌پرسیدید که شما چگونه نظامی را بوجود خواهید آورد، هیچ توافقی را بین آنها پیدا نمی‌کردید جز بر سر این مفهوم کلی که می‌خواهیم حکومتی بسازیم که مردمی و اسلامی باشد و قوانین اسلامی در آن پیاده شود و مبتنی بر نظر علما و فقها باشد.

شاگردان شریعتی و کسانی که متاثر از شریعتی بودند بعد از فوت ایشان، چه نسبتی با انقلاب اسلامی برقرار کردند و سرانجام این جریان فکری چه شد؟

در این زمینه باید یکی دو مقدمه را عرض کنم.

اول این که شریعتی و اندیشه‌ها و آثار و عملکرد او مانند یک متن مقدس نیست که اگر در آن یک تناقضی بیابیم کل متن مقدس زیر سوال برود. شریعتی یک انسان است و همه‌ی آثاری که بر رفتار و گفتار و عملکرد یک انسان می‌شود بار کرد، درباره او هم مصداق می‌یابد.

نکته دوم این که نمی‌توان همه طرفداران شریعتی را در یک طیف سیاسی و فکری در نظر گرفت. مثلا وقتی حزب جمهوری اسلامی در سراسر کشور عضوگیری می‌کند، یک پرسشنامه‌ای را در اختیار همه اعضا می‌گذارند و این سوال را مطرح می‌کنند که شما با خواندن آثار چه کسانی به نهضت پیوستید؟ از میان پاسخ‌دهندگان، بالای ۹۰ درصد افراد فقط اسم شریعتی را می‌برند. برای این که جز آثار شریعتی هیچ اثری در آن سالها وجود نداشت که آدم بخواند و در او شوری بوجود بیاید و به انقلاب بپیوندد. هیچ اثری از جمله آثار شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر یا علامه طباطبایی نمی‌توانستند این شور را در نسل جوان ایجاد کنند. البته برخی از کتاب‌های حضرت امام این حس مسوولیت پذیری و به صحنه آمدن را به آدم منتقل می‌کردند اما خیلی در دسترس نبودند. ممکن است ما بعد‌ها برای غنای تفکر دینی خودمان بعد از این مرحله شور دینی، به آقای مطهری یا به امام  یا به همه این بزرگانی که اسم بردم، برگردیم و از غنای تفکر اینها استفاده کنیم تا بنیان‌های تفکر خودمان را مستحکم بکنیم اما این شور و حماسه و حرکتی را که آثار شریعتی در جامعه ایجاد کرد، آثار هیچ کدام از این بزرگان ایجاد نکرد. این عدد بالای ۹۰ درصد که من عرض می‌کنم، کسانی هستند که در حزب جمهوری عضویت پیدا کردند که خود را رسما طرفدار شریعتی نمی‌داند، نه در مجاهدین خلق یا در جنبش مسلمانان مبارز یا دیگر گروههای کوچک و بزرگی که خود را طرفدار شریعتی معرفی می‌کردند یا خودشان را رسما مرید شریعتی می‌دانستند. بنابر این من فکر می‌کنم این تنوع در آثار شریعتی را به همان شکل در بین هوادارانش هم می‌توان تعمیم داد به گونه‌ای که بسیاری از چهره‌های انقلابی ما خودشان را مدیون شریعتی می‌دانند.

کسانی هم هستند که از برخی از آثار شریعتی استفاده کردند برای این که حرفهای دیگری بزنند. خیلی از اینها مدعی هستند که ما در راه با شریعتی هستیم ولی در مقصد ممکن است  به چیزهای دیگری برسیم. در راه با شریعتی بودن هم به همان جسارتی برمی‌گردد که شریعتی به خیلی‌ها داد که در حوزه دین‌شناسی وارد شوند و حرف بزنند و دین را فقط در انحصار روحانیت نبینند. این روحیه را قطعا شریعتی به جامعه تزریق کرد و از این منظر خیلی‌ها به حوزه دین‌پژوهی وارد شدند حتی بدون داشتن صلاحیت‌های اولیه و از این نظر ممکن است آفت‌های خیلی جدی هم ایجاد شده باشد. من اینها را هرگز به حساب شریعتی نمی‌گذارم. در واقع در آن سالها، بسیاری از پرسش‌ها وجود داشت که از جانب روحانیت برای آنها جوابی قابل اعتنا فراهم نشده بود. اوضاع را نباید با الان مقایسه کرد. الان هم شاید خیلی از علمای ما هنوز دغدغه‌های کلامی سابق را دارند ولی امام و مقام معظم رهبری در حوزه‌های علمیه ما تحولی به وجود آورده‌اند به گونه‌ای که اینک  اساسا مسئله‌های ما عوض شده و توجه به دغدغه‌های جدید و مباحث جدید کلامی و تعارض‌های جدیدی که روبه روی دین ایجاد شده، قابل مشاهده است و این همه نشان می‌دهد که به هر حال این تحول در حوزه‌های علمیه ما ضرورت داشته است. در آن سالها و در غیاب چنین حرکت جدی در حوزه‌های علمیه، وقتی روحانیت ضعف نشان می‌داده، روشنفکر دینی، مسئولانه برای دفاع از دین و دینداری وارد می‌شد، هرچند لزوما در همه جا به حق نمی‌رسیده و لزوما هم بهترین حرف‌ها را نمی‌زده است.

بنابراین من برداشت شخصی‌ام این است که خیلی از جریانات هستند که خودشان را هوادار شریعتی می‌دانند اما گزینشی عمل می‌کنند یعنی بخشی از آرا شریعتی را آنطور که دلشان می‌خواهد، برمی‌گزینند و آن طور که دلشان می‌خواهد تفسیر می‌کنند و به همین دلیل، لزوما نمی‌توان همه آنها را شاگردان شریعتی به صورت ناب تلقی کرد. همان طور که از این طرف هم نمی‌توان آنهایی را که در رکاب انقلاب هستند و از طریق آثار شریعتی به صحنه آمده‌اند، شاگردان ناب شریعتی دانست. در واقع شریعتی یکی از روشنفکرانی است که در فضای فرهنگی جامعه ما اثر گذاشته و دیگران هم به سهم خودشان اثر گذاشته‌اند و آدم‌هایی که ما داریم شاگردان ناب یکی از چهره‌ها به نظر من تلقی نمی‌شوند. نسل ما از امام و شریعتی و طالقانی و بازرگان و محمدرضا حکیمی و علامه طباطبایی و مطهری و همه اینها چیزهایی برداشت و روی سفره‌ای نشسته که این بزرگان پهن کرده بودند و بنابراین انحصارا هیچ کس خودش را شاگرد یکی از اینها به صورت دربست نمی‌بیند و دست به گزینش می‌زند و در همه جا و در همه مسائل یکی از این بزرگان را انتخاب نمی‌کند بلکه ممکن است در یک مورد آقای مطهری را ترجیح دهد و در یک جا آقای طالقانی را و در یک جا شریعتی را و در یک جا هم امام را.

عده‌ای افکار دکتر شریعتی را التقاطی از اسلام و مارکسیسم می‌دانند. شهید مطهری هم درباره بعضی از آثار شریعتی همین تعبیر را به کار می‌برد. نظر شما در این باره چیست؟

واقعیت این است که تعریف التقاط تعریف مورد توافقی نیست یعنی من ممکن است یک مفهومی را التقاط بدانم و شما ندانید. بسته به اینکه با چه منطقی از خلوص یک دین حرف می‌زنید التقاط هم می‌تواند تعاریف متعددی را به خود بگیرد. کسانی ممکن است اینگونه فکر کنند که اساسا فراتر از دین رفتن و به عقل بشری تکیه دادن نوعی اثرپذیری از یونان قدیم و بنابراین التقاط است. کم نداریم کسانی را که الان معتقد هستند از فارابی و ابوعلی سینا و دیگران تا ملاصدرا و امام و دیگران، یونانی‌زدگی یعنی نوعی التقاط را وارد دین‌شناسی‌شان کرده‌اند. کسانی را داریم که معتقدند تمام ارزش‌ها و روش‌ها و ساختارها و همه چیز را می‌توانیم از دین استخراج کنیم بنابراین هر جا به سراغ یک دستاورد عام بشری بروید، آن را التقاط معنی می‌کنند. مفهوم جمهوری اسلامی را وقتی امام شکل داد، بعضی‌ها التقاط معنا کردند برای اینکه جمهوریت از ذات دین در نیامده بود. شهید مطهری از  لیبرالیسم اسلامی دفاع می‌کند و از این منظر می‌توان  او را التقاطی دانست در حالی که آقای مطهری نسبت به مفهوم لیبرالسیم هرگز دچار التقاط نبود.

من قبول دارم که در دوره‌های زمانی مختلف، بعضی از پارادایم‌ها و بعضی از گفتمان‌ها آنچنان فراگیر و گسترده می‌شوند که همه را متاثر می‌کنند و نمی‌شود گفت که روشنفکران و حتی روحانیان و دیگر کسانی که در حوزه دین و شناخت دین کار می‌کنند، از این فضا متاثر نیستند. مثلا مرحوم شریعتی سال‌های نوجوانی‌اش را در شرایطی گذراند که حزب توده و جریانات چپ مارکسیست به صورت گسترده، فضای سیاسی و فکری را در دست گرفته بودند و آنقدر جریان هواداری از سوسیالیسم قوی بود که بخشی از جریان روشنفکری دینی را متاثر کرده بود. این تاثیر ناشی از این واقعیت بود که سوسیالیسم در آن شرایط به عنوان مظهر عدالت اقتصادی تلقی می‌شد. در واقع عدالتخواهی ملاک بوده  و تصور می‌شد که تحقق این عدالت در این زمان، همان سوسیالیسم است. این بود که عدالت امام علی(ع)،  مدلی از سوسیالیسم تفسیر می‌شد و ابوذر، یک سوسیالیست خداپرست. طبعا اگر از همین روشنفکران دینی آن زمان، خیلی دقیق‌تر می‌پرسیدیم که آیا واقعا امام علی(ع) با این مفهومی از سوسیالیست که الان ترویج  می‌شود و مالکیت خصوصی را نفی می‌کند، موافق بوده، یقینا می‌گفتند نه اما چون امام علی(ع) با ثروت‌های انباشته و سرمایه‌داری لجام‌گسیخته مخالفت می‌کرده و به فکر توده‌های مردم بوده و مالکیت را در بعضی از حوزه‌ها، اشتراکی می‌دید، آن حضرت را طرفدار سوسیالیسم معرفی می‌کردند. در مقطعی برخی از بزرگان، اسلام را یک دین لیبرال معرفی می‌کردند زیرا می‌خواستند نشان دهند که اسلام طرفدار آزادی است و آزادیخواهی را معادل لیبرالیزم می‌گرفتند، در حالی که لیبرالیزم چیزی فراتر از آزادیخواهی است. لیبرالیزم یک مکتب فلسفی است که ابعاد اجتماعی، سیاسی، اقتصادی هم دارد هر چند از نظر تاریخی، اول لیبرالیسم اقتصادی بوجود آمد و بعد لیبرالیزم فلسفی با تمام بنیان‌هایش شکل گرفت. اکنون دیگر با این منطق کسی اسلام را یک دین لیبرال معرفی نمی‌کند ولی در گذشته اگر کسی از لیبرالیسم صحبت می‌کرد ولی منظورش همان آزادیخواهی بود، خیلی جای سرزنش نداشت.

می‌شود با برخی از توضیحات مفصل‌تر نشان داد که این شیوه، التقاط نیست بلکه به عاریت گرفتن واژه‌ها و استفاده بد از برخی واژه‌ها و تعابیر است که البته بنده با درک امروزین از این مفاهیم و تعابیر، آن را تایید نمی‌کنم. شریعتی وقتی از اومانیزم اسلامی سخن می‌گوید معلوم است که مفهوم اومانیزم در تعابیر او با اومانیزم در تعبیر فلسفی امروز ما یکی نیست. در تعبیر فلسفی امروز از اومانیزم، انسان جای خدا می‌نشیند و معلوم است که در نظر شریعتی، انسان جای خدا نمی‌نشیند. این را شما در تمام کتاب‌های او می‌بینید. از نگاه او انسان خداگونه‌ای است بر زمین اما مخلوق و تابع امر خدایی است. شریعتی وقتی از اومانیزم حرف می‌زند، از مکتبی حرف می‌زند که از کرامت‌های انسانی حرف می‌زند و بنابراین اومانیزم اسلامی در نزد شریعتی، کرامت‌هایی است که اسلام به انسان می‌دهد. از این منظر در اندیشه ذهنی خودش تناقض ندارد. در عین حال من می‌پذیرم که یک روشنفکر تحصیلکرده دانشگاهی غرب مثل شریعتی آن هم در فضای بسته‌ی قبل از انقلاب که نقد‌هایی هم که از آثارش می‌کردند، مبتذل‌تر از آن بوده که شریعتی را به این اشتباهات آگاه بکند، ممکن بود اشتباهاتی را هم مرتکب شود. من ردپای فلسفه تاریخ مارکسیستی را در بعضی آثار ایشان به صورت جدی می‌بینم و به جد معتقدم که بعضی از مفاهیم جامعه‌شناسی مارکسیستی در آثار شریعتی وجود دارد اما در عین حال بر این باورم که اولا این نوع نگاه، فقط در آثار شریعتی وجود ندارد و این نوع اثرپذیری را در آثار دیگر متفکران مسلمان هم می‌توانیم ببینیم. ثانیا معتقدم که صرف مشابهت‌های کلامی و زبانی را نباید به مفهوم التقاط گرفت بلکه التقاط هنگامی رخ می‌دهد که محتوای ناسازگار با دین را به عنوان بخشی از تعالیم دینی اخذ کنیم و آنها را سازگار جلوه دهیم. اما به گمان من، این گونه تفسیر جامعه‌شناختی در آثار شریعتی، در آن هرم هندسی مکتب که شریعتی ترسیم می‌کند، خللی ایجاد نمی‌کند.

آیا مطالعه آثار شریعتی می‌تواند برای ما سودمند باشد؟ آیا شریعتی قابلیت مرجعیت فکری شدن را دارد یا خیر؟

من خیلی به مرجعیت به مفهومی که «این است و جز این نیست و همه آن چه که می‌خواهیم را در فلان متفکر می‌یابیم»، در مورد هیچ کس اعتقاد ندارم. ما به جای اینکه بگوییم فلان کتابها را نخوانید، به همه باید بگوییم بخوانید و درحد یک متفکر درجا نزنید و تصور نکنید که همه سوالات ما را یکی از این متفکرین می‌توانند جواب بدهند و فکر نکنید جواب‌های دریافتی از آنان، بهترین جواب است. ما متاسفانه در سالهای بعد از انقلاب، هنوز که هنوز است سر سفره‌ای نشسته‌ایم که بزرگان قبل از انقلاب پهن کرده‌اند و خود خیلی بر طول و عرض این سفره نیفزودیم. ممکن است میان همان متفکران هم یکسانی فکری را شاهد نباشیم اما معتقدم که غنای فکری حاصل این منازعات فکری است که این بزرگان داشتند. ما چاره‌ای نداریم جز اینکه از سر سفره‌ای که قبلا پهن شده، بلند نشویم. دومرتبه باید آثار امام خمینی و بازرگان و مطهری و علامه طباطبایی و محمدرضا حکیمی و جلال‌الدین فارسی و از جمله شریعتی را بخوانیم و در برابر پرسش‌های جدیدی که طرح می‌شود، ببینیم که از دل آثار کدام یک از این متفکرین می‌توانیم پاسخ‌های بهتری بیابیم. در عین حال قبول دارم که برخی از این متفکرین، احتمال وجود خطا در آثارشان کمتر و برخی بیشتر است. در مورد شریعتی من معتقدم از آنهایی است که احتمال خطا در آن بیشتر است به این دلیل که آن پایه‌های فکری منظم شده یک عالم دینی مثل شهید مطهری را شریعتی پی نریخت تا بعد وارد حوزه‌ی فعالیت دینی شود.

بنابراین توصیه مرجعیت فکری برای هیچ کدام از این بزرگان ندارم یعنی به هیچ وجه به نسل جوان جامعه خودمان توصیه نمی‌کنم که از سر آن سفره‌ای که قبل از انقلاب پهن شده، بلند شوند قبل از ‌آنکه از آن میراث فکری تک‌تک این متفکرین و اندیشمندان توشه‌ای گرفته باشند. قاعدتا اگر این مجموعه‌ها مطالعه شود، در ذهنیت نسل جدید ما یک اندیشه‌ای شکل خواهد گرفت که بسیاری از اندیشه‌های شریعتی هم در آن یافت می‌شود همانگونه که بسیاری از عناصر اندیشه‌های شهید مطهری و دیگر متفکران مسلمان هم درآن یافت می‌شود. از این منظر فکر می‌کنم شریعتی هم همچنان محل رجوع ما باید باشد. به ویژه از این بابت که معتقدم هنوز جای برخی از آثار شریعتی را هیچ اثری از هیچ متفکر دیگر مسلمان پر نکرده است چون هنوز کسی زیباتر از برخی از آثار دکتر شریعتی خلق نکرده ‌است. هنوز کسی درباره حج و فلسفه حج نتوانسته بهتر از آثار ایشان نوشته باشد. درباره حضرت فاطمه(س)، امام علی(ع)، سیدالشهدا(ع) و  امام سجاد و درباره دعا، مسئولیت شیعه بودن و دهها موضوع دیگر، هنوز زیباتر از شریعتی کسی حرف نزده است. بله، از برخی از اندیشه‌ها و آثار ایشان حتما بایستی با تحلیل و تدقیق و نقد و بررسی عبور کنیم اما بخشی از آنها همچنان جذابیت‌ها و زیبایی‌های خودش را دارد. یک تعبیری را مقام معظم رهبری به کار برده بودند با این مضمون که فکر می‌کنم زیبایی‌های روح شریعتی و آثار شریعتی را باید با بتن آرمه اندیشه اسلامی مطهری با هم آمیخت، این است آنچه نسل امروز ما به آن احتیاج دارد. فکر می‌کنم این دو بزرگوار را از منظر اینکه دو چهره مطرح روزگار بودند، مقام معظم رهبری مطرح کردند و الا لزوما فقط ترکیب این دو بزرگوار با همدیگر به همه نیازهای امروزمان جواب نخواهد داد و به دیگر متفکرین قدیم و معاصر و حتی متفکرینی که بعدها خواهند آمد، نیازمندیم تا به سوالات تازه‌تر ما هم جواب داده شود.

Share and Enjoy


اضافه کردن نظر